شهر خاموشی

به کهنه شهر ما گذری کن

که سخت سوت و کور است

در انتظارت است

"پری کوچک غمگین که شب از بوسه ای نمی میرد و صبحگاه بیدار نخواهد شد"  1

......

گذر کن با نوری و فانوسی تا:

"به همسایه نگوید که تو در خانه مایی"  2

شهر من همه خاموشی ست

 فراموشی ست

نه سوسوی نوری

نه دود کنده ای

نه سوت قطاری ...نه غرش آسمانی

 

 

                                                                            پ/فرزانه

                                                                                                بهمن٨٧

                                                                          

 

 

 

 

 

 

1/قسمتی از اشعار زنده یاد فروغ با دخل و تصرف!

2/قسمتی از غزل سعدی

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عارفانه وعاشقانه

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است دکتر علی شریعتی به منم سر بزن[گل][گل][گل]

خاطره

"به کهنه شهر ما گذری کن" شعرت این طور شروع می شود. یعنی تو همون سطر اول وارد یه کانوکشن با مخاطب می شی بر این مبنا که آرکائیسم رو به مثابه ی رکن برجسته ساز زبانت انتخاب کردی تا به واسطه ی این هنجارگریزی از زبان معیار، تولید ادبیت شعری بکنی. صرف نظر از این که این رهیافت خیلی وقته از دایره ی خلاقیت (به سبب کثرت استفاده) خارج شده - ولی باز به این معنا نیست که حق استفاده نداریم - شاعر، که تو باشی، به کانونشن برساخته ی خودش هم وفادار نمونده و یک پارچه گی زبانی به کل از دست رفته.

خاطره

2- کل ماجرا این است که "کسی از معشوق اش می خواهد به سراغ اش بیاید حتا اگر شده در حد گذر کردن از آن حوالی" حالا به جز آن برجسته سازی عقیم مانده در بند یک که گفتم شاعر چه تمهیدی برای ساخت شعر از این کانسپت معمول اندیشیده؟ راستش من چیزی پیدا نکردم عزیزم (بگذار به حساب کم سوادی ام، اما به هر حال امثال من هم باید چیزی دست گیرشان شود دست آخر یا نه [ناراحت] ) بریم سراغ بند دوم. این جا از آسمون نفر سومی هم وارد این رابطه ی عشقولانه می شه تا ثنویتمون به یه مثلث کلاسیک تبدیل بشه! عزیزم حتا اگر شعر اتفاقی در ساحت زبان باشه چیزی از آسمون نازل نمی شه و بعد فراموش بشه. این شخصیت سوم که راوی دل نگران نمامی ایشونه از کجا میاد و کجا می ره؟ "به همسایه نگوید که تو در خانه مایی"

خاطره

3- شهر من همه خاموشی ست فراموشی ست نه سوسوی نوری نه دود کنده ای نه سوت قطاری ...نه غرش آسمانی --------------------------- این استانزای آخر هم چیزی که نشان شعر باشه نداره. تنها عمودی نوشته شده خانوم. شهر من همه خاموشی ست، فراموشی ست، نه سوسوی نوری، نه دود کنده ای، نه سوت قطاری ...نه غرش آسمانی. البته بی انصاف نباشیم [چشمک] سجع خاموشی و فراموشی، نوری و کنده ای (تا حدی) و (باز هم تا حدی) قطاری و آسمانی. سر جمع آهنگ مختصری به نوشتار دادند تا قدری از زبان معمول به سمت فرم ادبی پیش بره.

خاطره

4- اما چیزی که در شعرت جالبه تلاش برای ساخت ترکیبی متجانس از شعر سده ی هفتم و شعر معاصره که نطفه ی تیزهوشانه ای برای گسترشه یقینن.

خاطره

می خواستم باقی مطالب بلاگت رو هم بخونم و نظرمو بنویسم اما با دیدن تاریخ به روز شدن آخر به نظرم رسید که چاردیواری ات متروکه است دیگه و سراغی ازش نمی گیری. باز میام. اگه دوست داشتی و اگه جایی برای گپ و گفت این جا باشه درباره ی این شعر و داستان و خاطره ها. نمی دونم علاقه ای به این جا برات باقی مونده یا نه. فعلن روزگارتان به کام

خاطره

سلام پس به بلاگت سر می زنید. با این اوصاف تو ریدر می ذارم تا هر وقت آپ شد بخونم. امیدوارم زودتر این وقت کذا رو از زندگی بدزدید و چیزی بنویسید. حتمن به دیدن نوشته ها خواهم آمد. یا حق

شمعدونی

به دل نشست..ممنون فقط چقدر دیر به دیر می نویسی

خاطره

مثل این که تصمیمی برای نوشتن نداری رفیق. نوشتن امری جدی. در واقع اولویت دارد برای آن ها که قلم نزدشان محترم است. یا حق