چهار دیواری
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

شبم من.شبی سیاه و عقیم و قیر گون که روشنای خاطرات دور و محو درونم فرو میروند و صفیر میکشند چون صدای موشکهایی که آسمان شهرمان را شهاب باران میکردند و من و تو در بستر عشقبازی میان ترس و وهم و اشتیاق

ما  بهشتی ساخته بودیم زیر آسمان مملو از دود و آهن پاره به جای پرنده و پروانه...

میان حیاط کوچکمان دویدی از شعف دستانت را گشودی،خشکت زد ..بادباک دختر کوچک همسایه لابلای سیمها مصلوب شده بود...

آغوش گرم من پناهگاه تو بودو چراغ های این خانه دیگر روشن نشدند.بیا که من از ظلمت آن شبهایی با توسخن بگویم که دیگر تابش مهتاب تن سپید ترا میان گل و بته های در هم تافته فرش روشن نمیکرد.روزهایم غرق تباهی است.وضعیت من نه قرمز که سیاه سیاه به رنگ گیسوانت.

میدانی من همان بادبادک مصلوب میان رشته های دلبستگی ام هستم در باد و باران و خون و شب و روزو حیاط کوچک بی برگ و بار

روزهای بی کسی ام را تقسیم میکنم با کوچه هایی که در آن قدم میزدیم

ترانه هایی که زمزمه میکردیم

پنجره ای که تصویر تو در قابش نیست

بستری که تهی است از تو

وراهی که پایانش عبث است .کسی منتظرم نیست،گونه هایم سرخ و لبهایم خندان نیست

دویدن برای زود رسیدن را فراموش کرده ام

تن بی روحم،چشم بی نگاهم،خاک بی طراوتم،مرده متحرک مدفون در چهار دیواری بی مشایعتی و بی همراهی نعش کشان فاتحه خوان

چشم میگشایم به طلوع.صبح بخیر عزیزم......و

شب بخیرم سکوت محض ،سکوت محض

                                                                                                                   پ.فرزانه

آبان 87