داستان فردا روز رقصیدن است
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

 

 

عجب شبیه امشب!

با همه شبهای زندگیم فرق میکنه، من که حتی یکبار هم توی زندگیم نرقصیدم فردا باید برقصم. اونم منی که هیچ وقت حق رقصیدن نداشتم. اینجا مرد ها و زن های زیادی میرقصن، صداشون رو میشنوم، قلبم میتپه، شور و اشتیاق و درد و رنجی رو که قلب حس میکنه مغز نمیفهمه...

گُر گرفتم...

وقتی دیدمت حرارت دوید توی وجودم. با خودم گفتم این همونیه که میتونه منو از باتلاق زندگیم بکشه بیرون و نجاتم بده.از چشمات برق می بارید، برق خواستن، تمنا، نیاز و آرزو.

چند بهار از زندگیم باید سپری میشد تا تو سبز بشی، تا ببینمت؟ میون اون سالهای لجن که هر روزش سالی بود و هر سالش قرنی، اومدنت کور سویی بود میونِ سیاهی، میونِ تباهی...

چه شبیه امشب!

از اضطراب لبریزم،  میترسم، تبسم میکنی و میگی نترس! من هم دیگه نمیترسم، تو حق منی! اون لذت ها هم حق من بودند، گر چه دیر بود حضورت اما غنیمت ،توی اون کوره دهِ تبعیدی...

اینجا دیگه کجاست؟ دیگه کارمو از دست میدم، دیگه بچه های بی سرپرست مربی ندارن، پرستار ندارن... گفت: هر جا شوهرت بره همون جا میری، زنو چه به این غلطا!

کارت؟.... کار تو شوهر داری و بچه داریه، تازه ه ه، اجاقتم که کوره،  منم که نگهت داشتم! حرف اضافه بزنی خودم  میبندم دهنتو. همتون لنگه همین... بی صفت و بی چشم و رو!

 

میگی چشمای تو رو هیچ زنی نداره،... رنج و سیاه بختی من رو هم هیچ زنی نداره. زشت و پیر شدم، دستهای مهربونتو روی پوست تکیده این سالها میکشی و میگی تو زیباترینی!

 زیبا بودم. چقدر غریبن این حرفها!

خدایا اینجا دیگه کجا بود؟ همیشه حرف و حدیث زن ها و مردهای همسایه بود..

 حتی سایه م هم از همسایه هام فرار میکرد، سایه دراز و بی قواره م که  کِش میومد تو پیچ و خم ِسالهای جوونیم، که مادرم لب حوض  نشسته بود و هندونه قاچ میکرد. منم کنار پنجره موهای بلندمو شونه میزدم،  زن همسایه اومد و نشست کنارش، گفت: یه پارچه آقاست، وقتی اون لباسا تنشه دخترا میمیرن واسش، تامیناتیه، همه چیزش تامینه اگه زنش بشه!

مادرم یه قاچ هندونه زد سر چاقو و بهش داد. گفتش: بزار دیپلمشو بگیره، زرنگه.  چی چی میگن،(...) معلمش میگه پرشی خونده، اونم دو سال. دختر خاله هاش تو تهرون دیپلم گرفتن بعد شوهر کردن، زیر دیپلم واسه ما افت داره.

آقام شب اومد وگفت: مبارکه... به به... همیشه آرزوم بود که دامادم مثه خودم خدمتگزار مملکت وجون وناموس مردم باشه، درجه دار باشه، یه کثافت بی شعور باشه که دخترمو دودستی تقدیمش کنم که عاقبت بخیرش کنه. گفتم پس دانشگاه چی؟ مامانم گفت برو خونه شوهرت هرکاری دلت می خواد بکن. لباس سفید تنم کردن و سیاه بختم. راهیم کردن از این شهر به اون شهر، ازاین ده به اون ده. من همیشه  توی تبعید بودم. می گفتن آبرو داریم، بسوز و بساز!

دارم میسوزم چقدر سرده امشب!

سرمو میگیری میون سینه فراخت و می گی دیگه سوختن بسه، یکی هست که تو تمام دنیای اون هستی، وقت ساختنه. باورم نمی شد اون روز اومده بودم شهر، شهرکه چی بگم، یه کمی از اون خراب آبادی که ما بهش تبعید شده بودیم بزرگتر بود. چند کیلومتری فاصله داشت. چندرغاز می داد تا برای شکمش خواروبار بخرم. بعدش بازپرسی. نباید یادم میرفت که چقدر خرج کردم(...)

وارد مغازه شدم و پرسیدم: آقا .... خودکار دارین؟ گفتی اینجا فقط کتابفروشیه. رفتم به طرف در که صدات از پشت گفت خانوم بفرمایید خودکار! برگشتم... خودکارو  ها کردی و

کف دستت تند تند کشیدی و بعد دست خط خطیت رو به طرفم دراز کردی، نگاهم گره خورد به نگاهت (...)

چه شبیه امشب،طولانی، تاریک، پر از دلهره رقصیدن

کاغذی مچاله از کیفم در آوردم، خودکار شروع کرد به رقصیدن روی شیارهای  زندگی من . خطِ سیاه کشید به بیهودگیش، به مردگیش به بی رنگیش

نخود  1 کیلو 500 تومن

گوشت  نیم کیلو  6000 تومن

کره 300 تومن

قرص 200

خودکار.........

خودکار...؟! سرمو بالا آوردم و پرسیدم خودکار چنده آقا؟ لبخند روی لبهات دوید و گفتی هیچ، بهای خودکار خوندن یه کتابه. یه کتاب  به سمتم گرفتی و گفتی  بخونیدش. با دستپاچگی گفتم: نه، ممنون، می خرمش. گفتی امانت میدم.

تا دخمه تاریک و نفرت انگیز پرواز کردم. نشستم خوندم و خوندم. نفهمیدم کی اومد خونه. یک دفعه عربده کشید: واسه من کتابخون شدی؟ پول میدم که کتاب بخری؟ چرا رو اجاق خالیه؟ کتاب رو قاپید و تکه پاره کرد. از زیر مشت و لگدش خزیدم توی آشپزخونه. از زیر فرش بقیه پولها رو انداختم جلوی پاش با تکه مچاله کاغذ و گفتم: این زندگی رو نمی خوام، بکش و راحتم کن اصلا... رفت و با یه پیراهن صورتی برگشت و گفت بپوشش، پاشو یه چیزی درست کن بخورم گشنمه، دِ یالا دیگه...

چه شبیه امشب! میلرزم...

آفتاب وسط آسمونه، اومدم پاره های کتابتو بهت بر گردونم.دهن وا کردم بگم چی سرش اومده که بدنم لرزید از هق هق. در مغازه رو میبندی و برام صندلی میذاری، خودت هم میشینی روبروم و من  میگم  قصه تلخ زندگیم رو.گوش میدی، با اشتیاق، آروم و با اعتماد...

تکه ای از پاره های کتاب توی کیفم مونده بود. اونجاش که نوشته بود :

"ما انسانها به دنیا می آییم تا به سرنوشتمون  خیانت کنیم"

 همین جمله که حفظ کردم شد  انگیزه من برای حفظ تو !

رفیقهاش قهقهه میکشندومنتظرند تا شام شاهانه ای پهن کنم. که  با  دوستاش  شکمشون رو پر کنن برای تحقیر، برای شهوت،  تحمل اینها برام آسون بود  تو بودی و من دوباره متولد شده بودم...

شب تاریکیه امشب، تاریکتر از همه شبها

امشب،اون کشیک هست. کنار باغی نرسیده به شهر کوچکی که تو در اون زندگی میکنی. همو خواهیم دید. پیراهن شب عروسیمو میپوشم، سالها گذشته، لبها و گونه هام رو رنگ پیراهنم میکنم، موهامو با روبانی میبندم به رنگ رقصیدنم. میبینمت. باد موهای سیاهتو روی پیشونیِ سپیدت میرقصونه. از میون درختای تنیده درهم می گذریم. میون باغ یه کلبه هست به زیبایی تبسم و نگاه عمیقت، وقتی سرِ روبان رو میکشی و موهام تو هوا پیچ و تاب میخورند و

مثل شََتکِ آب روی شونه های برهنه ام فرود میان. موهامو کنار میزنی و می بوسی، کبودی ها و خراش های  تنم رو.

خشمتو فرو می خوری و صورتتو با کف دستهای من میپوشونی. اشکهای گرمت از لابلای انگشتام سرازیرمی شن و میچکن روی پیراهنم.

من هم دیشب توی اون بستر جهنمی گریه کرده بودم برای آغوش تو. پُکی به سیگارش میزد و با خرسندی میگفت: گریه لذته.

 


داستان احیا
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

اَحیا

 

من دو سه تا ِرفیق ِفاب دارم:سیا مشنگ و علی قشنگ و بیژی پلنگ.

از اون شبی که اولین بار اکس زدم اسمم شد مازکسو! یعنی مازی اکس خور،خیلی با اسمم حال میکنم...

بیژی چشاش قد نخوده،همیشه عینک دودی میزنه اگه ملت مسخره اش نکنن شبا هم از چشاش در نمیارهو با پلنگ ملنگ و این جور چیزا خیلی حال میکنه یه نمه هم اواخواهر میزنه ،بی غیرت همش لباس پلنگی اینا میپوشه. این لباسا مالِ  زن مَناس.

سیا مشنگ هم همیشه خدا مشنگه. بعضی وقتا یه شاسکول بازییایی در میاره که آدم دلش میخواد جرِش بده. یه وقتایی هم روده بُر میشیم از دستش، پسره خرس!

علی قشنگو میگن دخترکـُشه، من که میگم پسرکُشه!اهل عشق و حال و مال ِ خوب!

و اما خودم اگه پای مرام بیفته هیشکی گرتِ پام نمیرسه، مایه میذارم اساسی، پایه م واسه رقاصی...یه پوزی میزنم از همه مرام کُشا که کف بُر شَن...غیرت دارم و خلاصه زیادی مَرد م، همیشه پی ِ نَفَس کِش م!

آره، اون شب با همین رِفیقام پارتی دعوت بودیم. اولین بارم بود، اما اونا مثل نخود  کیشمیش پارتی میرفتن و پارتی میدادن،به روم نیاوردم و مثل حرفه ای ها خودمو جا زدم سیگارو گذاشتم گوشه لبم،از در که رفتیم تُو یه هو وای... دهنم آسفالت شد، همه تریپ ها خَفَن، کویت بود، خودِ بهشت ت ت تا اومدم به خودم بجنبم دیدم وسط معرکه م، بِرِک میزنم، مُخ میزنم، مِی میزنم و... بد جور جَوگیر شده بودم

من که تا اون موقع عرق سگی و الکل طبی کوفت میکردم حالا ویسکی میسکی و نمیدونم هر جنس اسباب عیش به راه بود.  ِچش چرونی و دختر بازی هم فَت و فراوون، اراده میکردی شاخه آویزون میشد و میوه رو میچیدی حوری و جوی شیر همین جا بود.

همه دافا هی میرفتن درِ کون ِ علی قشنگ، (بعدن فهمیدم داف یعنی دختر)

منم بادی بیلدینگی بودم ولی انگاری اون رسم و راهِ تور پهن کردنو بهتر میدونست

صاحب مهمونیه رِفیق بیژی بود بیژی هم کنارش عین عَن خودشو گرفته بود انگاری

خودش صاحابِ اون مال و مناله. سیا مشنگ هم دهنِ خودشو سرویس کرده بود با  مشروب خوردن، تِلِپ روی کاناپه گوشه سالن افتاده بود و چرت میزد بی ظرفیت...

به به اِندِ عشق و حال بود. یه هو بیژی رو کنار دستم دیدم گفتش بیا... این گیلاسو بزن میچسبی به سقف. اُسکُل بازی در نیاوردم ،گرفتم و یه نفس سر کشیدم. گفتش الان هایپ میشی. راست میگفت داشتم "هایت" میشدم. یه جور دو جور میشدم... وای ی ی

خر کیف شده بودم همه چیم زده بود بالا، گفت اُکِی(    ok ) هستی؟ گفتم اُکِیتم ،کرتم

بیژی جون ای پلنگ تیز دندون! گفت توش اکس بود.اَی ی ی نامردا چه کلک هایی سوار میکنن...

هر چی بود خوب بود، از خوب هم خوبتر، دنیای گُه یه دفه شد جنت و جنات.

تو همون حال یه هو حس کردم هاله ی دورِ یه دافو میبینم، هاله دورش سبز لجنی بود

توش لکه های طوسی داشت. شنیده بودم هر کی آدم بدی باشه لکه های طوسیش زیادتره، این یکی نصفش عشق بود نصفش عن. من با اون  نفصه ای کار داشتم که باید بهم حال میداد ،رفتم جلو و مودبانه گفتم: میرقصین باهام؟

دختره لَش انگار منتظر زِر  زدن من بود، همچی ادا اطوارایی از خودش در آورد که کُپ کردم با اون لباسای جلفش... همون جور که شلنگ تخته مینداختم علی قشنگه رو دید میزدم، کثافت چه حالی میکرد! منم نباید کم میاوردم  یی هو دختره گفت بریم هشت کیک بخوریم؟ دیر بجنبیم ته دیگشم تموم میشه ها... گفتم باس کیک خوشمزه ای باشه، لابد هشت تا میوه جور وا جور بهش میزنن. آره، باید زود بجنبیم تا اراذل کوفتش نکردن... رفتیم و دختره یه قارچ ِکوچیک ورداشت، نصفشو گذاشت تو دهن من و بقیه شو خودش لمبوند با اون دهن گشادش!

دیدم حالی به حالی دارم میشم، سرم گیج میرفت. ناکِسا،  َفکم پیاده شد وقتی فهمیدم با حشیش درستش کردن. ولد زناها همش یه چیزو توی یه چیز دیگه میذاشتن و به خورد ِ ملت میدادن!!!

هر چی بود خوب بود از خوب هم خوبتر، مخ دختره رو زدم و با هم رفتیم تو اتاق.

از جلوی بیژی و علی قشنگ که رد میشدم بهشون چشمک زدم و خودمو گرفتم. سیا خوابِ خواب بود،علی قشنگ کنف نیگام میکرد و بیژی هم چشای نخودش شده بود قدِ

فندق، بیشتر نمیتونست گشاد بشه!!

نه که خونواده داشتم هیچوقت شبو جایی نمیموندم، حتمن قبل از اذون صبح خونه بر میگشتم! وسط مسط های شب بود که برگشتیم. سیا رو مِثِ نعش گذاشتیم تو پراید لگنِ بیژی، علی قشنگ بهش برخورده بود که من تُو رگ زدم و خودش ناکام مونده ... منو یه جایی پیاده کردن.  محض حفظ ناموس اینام نمیذاشتم بفهمن کجا زندگی میکنم.

اَ..........آخه خدا جون الانم وقتِ شاشیدن بود؟ مثه موش آب کشیده سلانه سلانه برگشتم خونه. یووواش کلیدو چرخوندم که ننه و آبجی بیدار نشن. درو واز کردم، صدای چکیدن آب سقف توی قابلمه میومد. تُو تاریکی ننه مو دیدم با چادر سفید پای سجاده. داشت تسبیح مینداخت. باریک شدم یواشکی که برم رّدِ کارم که یه هو گفت ذوالفقار کدوم جهنمی بودی تا این وقت شب؟ پسر! اون قدر به مازیکسو عادت کرده بودم که پاک ذوالفقار از یادم رفته بود.

پریدم هوا و خودمو جم و جور کردم، صاف وایستادم ، گفتم: ها... ؟ تُو نور مهتاب قیافه شو دیدم بد جور قاطی بود. منم که... گفتم هیچ جا ننه، صبح واست میگم.

دو تا دستاشو برد هوا و کوبید تخت سینه اش و شروع کرد به نفرین که:

ایشالله خبر مرگت رو بیارن، ایشالا خدا یه اولاد  لنگه خودت جلوت بزاره، مرده شور...

دستپاچه گفتم یووواش ننه، تو رو خدا همسایه ها میشنفن، نشستم پای سجاده ش دستاشو گرفتم، دستمو پس زد و گفت تو نجسی، کثافتی.

گفتم :ننه گه خوردم، به ارواح خاک آقام دیگه نمیرم سراغ این جور چیزا، به مرگ آبجی عفت، تو رو ابوالفضل گریه نکن ننه ننه...

گفت: تا کی جون بکنم تو خونه مردم؟ توِ بی غیرت فکر نمیکنی من و آبجیت آبرو داریم ؟ زدم خاکی و پرسیدم: آبجی عفت کو؟ گفت: رفته  خونه کبری خانوم،اون بد بخت هی بره اعتکاف و نذر و دعا که از این بدبختی و در به دری خلاص شیم ولی توی بی غیرت هی پی رفیق بازی و لاتی و الواتی ... گفتم ننه نگو بی غیرت،عین تخم چشام ازتون مراقبت میکنم نمیذارم بدبختی بکشین،هیشکی جرات نداره بگه بالا چشتون ابرو! مگه من مُردم، فکر جهیز عفت رو هم نکن خودم جورش میکنم،از این در به دری نجاتتون میدم، دیگه مجبور نباشی خونه هر کس و نا کس کار کنی ننه. بعدش ننه واسم آستین بالا میزنی  ایشال اواسه دختر کبری خانوم! ،به عفت هم بگو...

جواب نمیداد، تند تند تسبیحش مینداخت. گفتم: خاک پاتم،این تن  بمیره بخند دیگه از این غلط- ها- نمی- کنم، گه- خورد-م، به خد-ا-آخ-ه...........

صبحی بیدار شدم، آبجی عفت داشت خرناسه میکشید، چادر و قرآن هم کنار سرش،رفتم و قرآن رو ورداشتم ، بوسیدمش و گذاشتم رو طاقچه، ننه تُو حیاط مستراحو میشست، سلام کردم، جواب نداد، سر شیلنگو تو صورتم گرفتم، آبو  تو دهنم چرخوندم و ریختم رو کاشی های حیاط، ننه هنوز غیظ داشت جایی رو که تف کرده بودم شروع کرد سابیدن انگاری بچه شاشیده. رفتم دم  حجره مَش کریم، تا منو دید شروع کرد به بد و بیراه گفتن که: کدوم قبرستونی هستی؟ شلوارهای مشتری ها مونده، سفارشا تلنبار شده آخه...

مظلوم شدم و دستامو به هم مالیدم و گفتم: مش کرییییم... آبجیم ناخوش احوال بود، دست و بالمون هم که تنگ، منم مجبور بودم. میدونی آخه ما... اگه میشه...

نه ورداشت نه گذاشت دستشو برد تو صندوق یه بسته اِسکن هزاری درآورد و(...)

گفت: هر وقت کسالت آبجی خانوم رفع شد بیا گرفتاری هاتون تموم شد بیا، قاسمو میزارم جات کار کنه... سلام ما رو هم برسون!

کیف کردم،آخ جوووون این جور کفتارهای کثافتو باید  خر کرد. جلدی رفتم و چند دست  لباس خفن گرفتم. آخه مزه دیشب مونده بود زیر زبونم، توبه گرگ مرگه.علی و بیژی و سیا هم پای همه چی بودن. از اون به بعد کارم شده بود ولگردی و ولچرخی و خوشی ترکوندن، شبا هم چند کیلو میوه و خرت و پرت وآت آشغال میگرفتم واسه خونه. پول مول هم جور میشد یه جورایی . چه جورش؟ حالا بماند

تا اینکه ماه رمضون رسید. ننه ام منو ماه رمضون پس انداخته بود. واسه همین شده بودم ذوالفقار، شبای احیا بود. تو این شبا مراسم میرفتم، تازه میتونستم دختر کبری خانوم هم بیشتر ببینم، یه شب که از دور تو کفِ دختره بودم،  ییهو سیا مشنگه به  تلفن دستی ام زنگ زد که یه دافِ توپ تور زده که خوب میگیره و خیلی با حاله و اِل و بِله... (درسته بچه خلاف بودم ولی مسلمون بودم غیرتم نمیذاشت تو این شبای عزیز خلاف کنم) پیچوندمش. از ما انکار و از اون اصرار که: از کفِت میره و خیلی شب قبلش حال داده بهش و چه و چه که دل ِ ما رو هم آب انداخت.

دستمو کردم تو جیبم ،توش گردن بندی بود که آبجی عفت داده بود تا بندازمش تو چاه جمکرون،

مشتمو واز کردم نیگاش کردم، گردن بند پنج تن بود، آخه خدا رو خوش میومد سرِ آبجی مو کُلا بزارم؟ که دوباره سیا زنگ زد که قرار بزاریم واسه آخر شب.

آخرین نیگاهامو از لای در به دختر کبری خانوم انداختم و رفتم گردن بندو آبش کردم!

تیپ زدم و اون بالا مالا ها، تو مِیدون، کنارِ سینما قدس با پلنگ و مشنگ قرار گذاشتم. قشنگ رفته بود مسافرت، بهترِ ما...

قرار بود بریم خونه بیژی، بابا ننه بیژی همیشه خارج بودن. جلو نشستم، سیا هم پشت نشسته بود که بهتر مُخ دختره رو بزنه واسه خاطر من.

هنوز زود بود، کوکا خریدیم و عرق سگی قاطیش کردیم، یه سیگاری هم پیچیدیم، جون ِ مازی حالی اومدیم توپ... اگه دافم جور میشد که دیگه نابود میشدیم، سیا خیلی سرِ کیف بود. سر به سرمون میذاشت. بیژی هی میگفت که: نره رو نِروِش. اونم که مشنگ.

هوا تاریکِ تاریک شد، تُو ظلمات سر یه کوچه ای وایساده بود، بیژی نگه داشت.

دختره نشست اون پشت، بوی عطرش حسابی...

ریخت و پیختش از آینه بغل پیدا نبود، دل تو دلم نبود میخواستم ببینمش. صدامو صاف کردم و برگشتم که بهش دست بدم، گفتم چاکر شما مازیک.... که یی هو ییهو دستم رو هوا خشک شد،همه خون بدنم جمع شد تُو مخم... آآآآ... اَ اَحیا... این... سیا... عف....!

                                                                  پ.فرزانه/تابستان۸۷